.: تا شكوفه ي سرخ يك پيراهن :.

درد، درد، درد

دلم برات تنگ شده بود. خوشحال بودم که میام می بینمت. اومدم، ولی عکست و دیدم با یه نوار سیاه بالاش. عکست و دیدم روی ِ یه سنگ سیاه، روی خونه ی جدیدت. دیگه صدات و نمی شنوم، ولی همه جای خونه ی عمو صدات میاد. یادت همه جا هست. تو نگاه ِ بی رمق ِ عمو، تو چهره ی شکسته ی زن عمو، یا حرفای ِ بی صدای ِ مژگان و مژده که از نگاهشون می خونم. تو حرفای ِ گاه به گاه ِ پارسا و درسا که اسمی از مامانشون میارن. 

این داغی و که رفتنت به دل ما گذاشت، هیچ چیزی نمی تونه کمرنگ کنه یا از بین ببره. این بغضی که تو گلوی ماست، هیچ جوری، تا ابد، از بین نمیره. 

 مهرناز، وصیت نامه؟؟ تو از کجا می دونستی؟ از کجا؟! چرا تو باید وصیت نامه نوشته باشی؟ یعنی این فقط تصادف نبوده؟ یعنی تو منتظر همچین اتفاقی بودی که روز ِ قبلش همه رو دعوت کردی خونتون؟ آره؟ 

این درد تمومی نداره. تمومی نداره. تمومی نداره. تمومی نداره.

+نوشته شده در ٢٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت٧:٠٥ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

هستی؟ هستی؟ هستی؟ صدام و می شنوی؟ آره؟ آره؟ نه! نیستی! شک کردم به بودنت! 

+نوشته شده در ٢۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت٤:۱٢ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
تقویم

فقط می خوام ببینم امروز چندم بهمنه. نمی دونم تقویمم و کجا گذاشتم!

+نوشته شده در ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت٩:۱۱ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار

حرف زدن باهات آرامش بخشه برام همیشه. حداقل تو این چند سال بوده. نمی دونم اسمش چیه، ولی هر چی هست، وجودش بهم دلگرمی میده. خیلی دوست دارم ببینمت بعد از این همه سال...

خوشحالم که امشب دوباره صدات و شنیدم. 

+نوشته شده در ٦ بهمن ۱۳٩٠ساعت٩:٤٤ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
به تمام اونایی که ادعا می کنن خدا شناسن و پاک!

بعضی وقتا حالم از سادگی و حماقت خودم به هم می خوره! تف تو روح همتون که انقدر دو رو و دو رنگ و کلاه بردار و آشغالید! 

+نوشته شده در ۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت۱٢:٠٧ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
 

باید از همون حرفای ِ ضد و نقیضت می فهمیدم؛ که متاسفانه خر بودم و زود خر می شدم و نمی فهمیدم. خدا رو شکر که به این یکی حرفت گوش ندادم و باهاش دوست شدم و باهاش حرف زدم و همه چی و فهمیدم. امیدوارم احساست نسبت به اون واقعی باشه. ولی هیچوقت به خاطر استفاده هات ازم نمی بخشمت. ببین، من که بنده ی اون خداییم که تو سنگش و به سینه می زنی، نمی بخشمت. با خدا مشکلی ندارم. پای ِ اون و برام وسط نکش لطفن. مشکلم تویی که یه روده ی راست تو شکمت نیست. فکر کردم من اشتباه می کردم، ولی می بینم تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها! می دونی چی حقته؟ که ما دوتا با هم اون بلایی که سر ِ "حسینی ِ اخلاق در خانواده" اومد و سرت بیاریم. می دونی، خانما وقتی با هم متحد میشن پدر ِ بی صفتایی مثل تو رو در میارن. تف تو روح و وجود و همه ی زندگیت کثافت!

پ.ن.: هر چی تا حالا شنیدید که آخوندا اینجورین و اونجورین و هیزن و زن باره ان و بی صفتن و آدم نیستن و هرزه ان و اینا، درسته. یک درصد هم احتمال خطا نداره. 

+نوشته شده در ٢٧ دی ۱۳٩٠ساعت٥:۱٠ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
 

خب منم آدمم، دل دارم. گاهی منم ناراحت می شم و دلم می گیره از این همه بی معرفتی. الان که احتیاج دارم با یکی حرف بزنم، هیچ کس نیست. هیچ کس.

+نوشته شده در ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت٧:٥۸ ‎ب.ظتوسط افسانه | نظرات ()
تاریک

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست ِ کشیده ی شب می کشم

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند...

+نوشته شده در ۱٥ آذر ۱۳٩٠ساعت۱:٢۸ ‎ق.ظتوسط افسانه | نظرات ()