حرف زدن باهات آرامش بخشه برام همیشه. حداقل تو این چند سال بوده. نمی دونم اسمش چیه، ولی هر چی هست، وجودش بهم دلگرمی میده. خیلی دوست دارم ببینمت بعد از این همه سال...
خوشحالم که امشب دوباره صدات و شنیدم.
بعضی وقتا حالم از سادگی و حماقت خودم به هم می خوره! تف تو روح همتون که انقدر دو رو و دو رنگ و کلاه بردار و آشغالید!
باید از همون حرفای ِ ضد و نقیضت می فهمیدم؛ که متاسفانه خر بودم و زود خر می شدم و نمی فهمیدم. خدا رو شکر که به این یکی حرفت گوش ندادم و باهاش دوست شدم و باهاش حرف زدم و همه چی و فهمیدم. امیدوارم احساست نسبت به اون واقعی باشه. ولی هیچوقت به خاطر استفاده هات ازم نمی بخشمت. ببین، من که بنده ی اون خداییم که تو سنگش و به سینه می زنی، نمی بخشمت. با خدا مشکلی ندارم. پای ِ اون و برام وسط نکش لطفن. مشکلم تویی که یه روده ی راست تو شکمت نیست. فکر کردم من اشتباه می کردم، ولی می بینم تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها! می دونی چی حقته؟ که ما دوتا با هم اون بلایی که سر ِ "حسینی ِ اخلاق در خانواده" اومد و سرت بیاریم. می دونی، خانما وقتی با هم متحد میشن پدر ِ بی صفتایی مثل تو رو در میارن. تف تو روح و وجود و همه ی زندگیت کثافت!
پ.ن.: هر چی تا حالا شنیدید که آخوندا اینجورین و اونجورین و هیزن و زن باره ان و بی صفتن و آدم نیستن و هرزه ان و اینا، درسته. یک درصد هم احتمال خطا نداره.
خب منم آدمم، دل دارم. گاهی منم ناراحت می شم و دلم می گیره از این همه بی معرفتی. الان که احتیاج دارم با یکی حرف بزنم، هیچ کس نیست. هیچ کس.
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست ِ کشیده ی شب می کشم
چراغهای رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند...
میشه گفت که یه زندگیه جدیده. زندگی ای که همیشه دوست داشتم داشته باشم، بدون اینکه کسی از حرف زدنم، لباس پوشیدنم، درس خوندنم و ... ایراد بگیره. کسی بهم نگه چیکار کنم، چیکار نکنم. حتی شخصی ترین چیزای زندگیم و. اصلن یکی از دلیلایی که اومدم همین بود. محیط خونه برام غیرقابل تحمل شده بود. خودم نبودم و نمی تونستم باشم. یه جورایی دارم فکر می کنم که اون دو تا هم فرار کردن، ولی با ازدواج. یکیشون 1 کیلومتر اون طرف تر و اون یکی 1000 تا. خب، من این راه و انتخاب کردم. شاید توان مبارزه رو نداشتم. مثل آبجی وسطی، که زیر ِ این همه غرولند و قهر و دعوا دووم اورد و با اون کسی که می خواست ازدواج کرد. شاید من مطمئن نبودم از این که اصلن می خوام ازدواج کنم یا نه. شاید کسی و که از ته ِ دل بخوام به خاطرش بجنگم و پیدا نکرده بودم. شاید با خود ِ اصل ِ ازدواج مشکل داشتم.
به هر حال اومدم و پشیمون نیستم از اومدنم. ولی از اینکه نمی تونم باهاشون روراست باشم و راحت حرف بزنم ناراحتم. حس می کنم بینمون خیلی فاصله ست. خیلی زیاد. اومدن، خیلی راحت حرفام و زدم. جوابی که گرفتم، نتیجش 1 هفته ی تمام گریه بود و اعتماد به نفس در حد ِ زیر ِ صفر. به خاطر ِ همینم بود که یک هفته ی تمام خودم و تو خونه حبس کردم و هرچی دوستام گفتن از خونه بیرون نرفتم. اون موقع بود که تصمیم گرفتم چیزی نگم. هیچی. بذارم این فاصله هی زیاد و زیادتر بشه. ولی از زندگیم لذت ببرم. شاید تو خونه موندن و با کسی ارتباط نداشتن و تفریح نکردن برای اونا آخر ِ زندگی باشه، ولی برای من نیست.
شده یه زندگی ِ پنهانی، فراتر از چارچوب ِ قابل قبول برای اونا. میگن دلشون تنگ میشه، به خاطر ِ همینه که شب در میون زنگ می زنن بهم. به نظر خودم دارن چکم می کنن که خونه باشم و جایی نرفته باشم. وقتی هم زنگ می زنن هیچ حرفی ندارم بهشون بزنم. سخته. خیلی سخت. نمی دونم تا کی می تونم اینجوری ادامه بدم...
دیدی مهندس؟ دیدی زنگ نزدی؟؟
میگه میام پیشت، میگم چرا، میگه خیلی دلیل داره. میگم مثلن؟ میگه دوسـِت دارم و همیشه دارم. میگم واقعن؟ میگه شک نکن. میگم پس چرا نگفته بودی بهم؟ میگه آخه دوست داشتن حرمت داره، نمیشه همیشه گفتش. میگم ولی گفتنش دل گرمی میده. الانم که گفتی، خیلی دیر گفتی. اون وقتی که من فکر می کردم یه طرفست و خیاله که تو دوسم داری، اگه گفته بودی تا ته ِ ته ِ دنیا باهات می موندم...
میگم الان میری، دیگه هیچ خبری ازت نمیشه. سال دیگه برمی گردی، دلم و شخم میزنی، همه ی خاک کرده ها رو در میاری و دوباره میری. کارت شده همین...
میگه باید برم. دوباره میام با هم حرف میزنیم. تو دلم میگم بزک نمیر بهار میاد. بلند میگم آره، سال ِ دیگه ایشالا. میگه نه به جان خودم. فردا بهت زنگ می زنم...

